تبليغاتX
عاشقانه
به نام آن که وجودم از وجودش به وجود آمده است

 

 

انگيزه ي زندگي:

 

خواسته بودي كه برايت از زندگي و انگيزه ي آن مطالبي بنويسم، زندگي من تو هستي و انگيزه ي آن باز هم تو.

تويي كه در اعماق قلبم رخنه كردي و وجودم را با وجودت بوجود آوردي.

زندگي من در اعماق چشمان چون الماست خلاصه مي شود و انگيزه ي زندگي ام در لبان پر حرارتت.

پس اي دلرباي من هرگز زندگي را از من دريغ مكن و بودنم را بي انگيزه.

 

 

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 20:24  توسط زندگی خاموش | 

 

                                                                                                      

چشمان خورشيد:

 

در آن هنگام كه خورشيد درخشان، چشمان زيباي خود را مي بست دخترك زيبا چون فرشته اي معصوم سر بر بازوان پسرك نهاد و با چشمان زيبا و كم جانش با چشمان پسرك سخن مي گفت. او سخن از عشق مي گفت ولي در اعماق آن چشمان زيبا، پسرك جدايي را مي ديد.

دخترك خيره بر چشمان پسر نگاه مي كرد و هر دو غرق در درياي عشق كه گويي هيچ ساحلي ندارد بودند.

دخترك خسته و ناتوان، نوازش دستان پسر را با نگاه پاسخ مي داد.

ناگاه چشمان خورشيد بسته شد و همه جا را سياهي فرا گرفت و در همان حال چشمان دخترك با بسته شدن چشمان خورشيد بسته شد.

گويي او فرشته اي بود كه از آسمان رسيده و حال مي خواهد زمين را ترك گويد.

دخترك با رفتنش پسر را در حسرتي هميشگي قرار داد.

پسر غمگين و با چشمان پر از خواهش دخترك را نوازش مي كرد و از چشمانش قطره هاي الماس مي باريد و گونه هاي دخترك را خيس مي كرد؛اما دخترك هيچ عكس العملي نشان مي داد.

آري او پسرك را تنها گذاشته بود و رفته بود.

او زمين را ترك كرد و به خوابي طولاني فرو رفت خوابي كه هرگز بيداري در پي نخواهد داشت.

 

 

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 20:20  توسط زندگی خاموش | 

 

 

 

 

 

لحظات گذشته:

 

 

اگر توان آن را داشتم تا از لحظات گذشته لحظه اي را برگزينم، اگر توان آن را داشتم كه از لحظات گذشته لحظه اي را چون گلي زيبا برچينم، آن لحظه اي را بر مي گزيدم كه با يك نگاه عاشق شديم و آن گلي را بر مي چينم كه از لبانت بوسه به وديعه گرفته ام و زيباترين خاطراتم را در آن لحظه پيدا نمودم كه طعم عشق و محبت را با تو چشيدم.

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 20:7  توسط زندگی خاموش | 

 

عاشقانه هايم را تقديم به تو ميدارم تويي كه تمامي وجودم را با وجودت بوجود آوردي و نوري در قلب نا اميدم روشن ساختي كه گويي نوري از سوي خداوند بلند مرتبه است.

سلام، سلامي به گرماي وجودت و به روشنايي قلب پاكت.

اميدوارم كه وجودت همواره چو خورشيد، تابناك و گرم باشد و لحظاتت پر از اميد.

از آن زمان كه تو مرا ترك گفته اي همه چيز جاي خود را به تاريكي و سياهي داده است و لحظه لحظه هاي زندگي ام مبهم و گنگ گشته است.

از آن زمان باران اشكهايم مرا تنها نمي گذارند و به اميد باز گشتنت چنين دريايي از مرواريد اشك هايم ساخته اند و لبان خشكم همچنان در انتظار شهد لبان شيرينت هستند و آغوش سردم در انتظار آغوش گرمت لحظه ها را سپري مي كند.

نمي خواهم كه آغوشت را، عشقت را،لحظه هايت را چو بي نوايي گدايي كنم بلكه تنها خواهان بازگشتنت هستم زيرا بي تو زندگي ام خاموش و سرد است.

مي دانم كه بسيار باحرفهاي ناچيزم خاطر عزيزت را مكدر ساخته ام پس بيش از اين وقت گران بهايت را نمي گيرم و باز به اميد بازگشتنت لحظه ها را ميشمارم.

دوستت داشتم، دارم و خواهم داشت زيبا زندگي من.

 

 

+ نوشته شده در  86/05/25ساعت 1:3  توسط زندگی خاموش | 

 

مرگ را دوست دارم

 

مرگ را دوست دارم زيرا تنها در آن لحظه است كه مي توانم تو را از ياد ببرم.

 

مرگ را دوست دارم زيرا باعث مي شود شيريني لبهايت از لبانم محو گردد.

 

مرگ را دوست دارم چون باعث شادي و بهتر شدن زندگي تو مي شود.

 

مرگ را دوست دارم براي اينكه خاطرات با تو بودن را از ياد مي برم.

 

مرگ را دوست دارم براي اينكه آن لحظات شيريني را كه با دستان نرم و لطيفت بر موهايم مي كشيدي

فراموش كنم.

 

مرگ را دوست دارم براي اينكه ديگر در خواب روي زيبايت را نمي بينم.

 

مرگ را دوست دارم زيرا تنها ممكن است در آن لحظه براي آخرين بار لبهايت گونه هايم را گرم سازد.

 

و در آخر مرگ را دوست دارم زيرا تو را دوست دارم.

 

 

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 0:25  توسط زندگی خاموش | 

 

 

 

  

مرده ي متحرك

 

شبي در روشنايي بي جان مهتاب در گورستاني سرد، در انديشه ي تو قدم مي زدم.

به تو مي انديشيدم، توي كه به زندگي ام معنا بخشيدي!

با خود مي انديشيدم كه اگر روزي تو مرا ترك گويي بي تو زنده نخواهم ماند و در انتظارت لحظه ها را فدا خواهم كرد و با آن زندگي را.

ناگاه صدايي در اعماق گورستان برخاست و گورستان غرق در امواج صدا شد.

صدايي آهنگين كه از مرگ خبر ميداد مرگي كه در انتظار معشوق بود.

به سوي صدا قدم نهادم ولي گويي زانوهايم توان رفتن را از من گرفته بودند.به سوي صدا رهسپار شدم.

گور كني را ديدم كه در روشنايي كم جان فانوس گوري را مي كند و آوازي غمگين مي خواند. او مي خواند از مرگ، از عشق و مرده اي را در سياهي شب در گوري سرد جاي مي داد همچنان كه به او نزديك مي شدم صداي خش خش برگي در زير پاهاي كم جانم برخاست و او را متوجه من ساخت.

او بر من خيره شد لحظه اي از نگاه خيره گور كن ترسيدم زيرا كه گويي او گور كن مرده ي من است.

آري آن مرده ي بي جان كه گور كن لحظه اي چند او را به دست خاكي سرد نهاده بود من بودم.

و حال مرده اي متحرك ام كه همچنان در انتظار توست.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/21ساعت 1:21  توسط زندگی خاموش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مرداد 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان